تبليغاتX
بادبادک های من






















بادبادک های من

همین که پیش هم باشیم،همین که فرصتی باشه

همین که گاهی چشمامون،تو چشم آسمون واشه

 همین که گاهی دنیارو با چشمای تو می بینم

همین که چشم به راه تو میون آینه می شینم

 بازمحس می کنم زنده ام

بازم حس می کنم هستم

بگو با بودنت دل رو

به کی غیر تو می بستم؟

 همین که میشه یادت بود،تو روزایی که درگیرم

که گاهی ساده می خندم،گاهی سخت دلگیرم

 همین احساس خوبی که

دلت سهم منو داده

همین که اتفاق عشق

برای قلبم افتاده 

بازم حس می کنم زنده ام ...بازم حس می کنم هستم

بگو با بودنت دل رو به کی غیر تو می بستم...

                                                                       افشین یدالهی

 

* با این همه آرزو بی تو چه کنم ؟ بگو به من !

 

نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 3:18 PM توسط sabzeru| |

به قطاری که تو را می برد
گفتم برگردد؟
گفتم نرود؟
گفتم...؟
چیزی نگفتم
به قطاری که تو را می برد،
گلایه ای نیست
خودت سوار شدی!

حالا هم شب از نیمه گذشته است
تا ایستگاه بعدی چند سال راه است
برف بر بیابان یکدست است
و هم کوپه هایت
چیزی از تو نمی فهمند!

باید بروی
تا همان ناکجایی که خودت خواستی

خستگی
همیشه به کوه کندن نیست
خستگی گاهی همین حسی ست
که بعد از هزار بار یک حرف را به کسی زدن،
داری
وقتی نشنیده است
وقتی سوار شده است

                                                 مهدیه لطیفی    

 

       

 

*** از اون روز دارم فک میکنم ... به تو ...به خودم ... به حرفات ...همیشه این واسم عذاب آور بوده این که تو موقعیت های متفاوت واکنش های مناسبی رو نشون نمیدم .کم میارم . گنگ وگیج میشم و زبونم بند میاد...همون روز که از دانشگاه تا بلوار می دویدی و صدام می زدی تا اون حرفارو بگی...وقتی برگشتم قیافه به هم ریخته ات متعجبم کرد ...شاید اون لحظه نمیدونستم کی هستی وچی می خوای بگی .نمی دونم چرا حرفی نزدم و چیزی بت نگفتم...گنگ وگیج بودم ... حرفایی که دلم میخواست لااقل تو بدونی .

منو ببخش ... دوس داشتم برای یه بارم که شده این تلسمو بشکنم و بت بگم که اونی نیستم که تو فک میکنی ...بابت همه چیز ازت معذرت میخوام با این که میدونم هیچ وقت این متنو نمیخونی !

آرزوی خوشبختی و سلامت واست دارم دوست خوبم .

 

نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 10:59 AM توسط sabzeru| |

آشفتگي من از اين نيست كه تو به من دروغ گفته اي

،از اين آشفته ام كه ديگر نمي توانم تو را باور كنم...

 

           

 

 

نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 8:5 PM توسط sabzeru| |

من اگر به دنیا نمی آمدم
هیچ کس را نداشتی
که رنگ بزند
کمرنگی ات بر جهان را....

                                         مهدیه لطیفی

                

 

 *** ۲ سال زیاده ولی تو نمی فهمی ! نمیتونی بفهمی !

 

نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 1:2 AM توسط sabzeru| |

تکیه برخیالها نمی توان کرد .تکیه بر درختان بی سایه نمی توان. تکیه برباد هرگز و تکیه برحرفهای تو که تنهایی آفرینند. پس چرابرایت عجیب است که چرا تنهایم ؟

سر به هوای تو کسی است که سر به هوای تنهایت . حالا به جای آنکه تعجب کنی تکیه بزن برتنهایی من . این تنهایی به شدت قابل اعتماد است . پناه بیاور. پناه بیاور به تنهایی من و خودت را غرق کن در پناه حرفهای تنهایی خیزت .

 این سقف پر است از حرفهای تو از پناه بردن بی امان من ازسقف خنده هایت .

 

 

        

   ** سایه ات سنگینه... خیلی سنگین ...

 

نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 5:28 PM توسط sabzeru| |

باید می گذاشتی عاشقت بمانم
عاشقی چیزی نیست
که هر دقیقه
هر روز
اتفاق بیافتد
اگر افتاد
باید دو دستی چسبید اش
باید می گذاشتی دو دستی بچسبم
به قایق هایی که نجاتمان می دادند
به رویاهایم
به عشق
زندگی اقیانوس دیوانه ای ست!

                                               مهدیه لطیفی

          

 

*  ل ع ن ت به ندانستن، نفهمیدن، نخواستن ونتوانستن ، به من و به درد ....

** من هنوز عاشقم ...

 *** زمستان دوست داشتنیست...

 

نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1390ساعت 10:22 PM توسط sabzeru| |

می ترسم به خدا
از شب های بی تو
می ترسم از تصور تو
توی هر کجایی که خالی از تن من و
پر از تن دیگری ست!

می ترسم از این هیولاها
هیولاهایی که ماسکِ معصوم ِ اندوه و
افسردگی و
شعر و
اینجور چیزها می زنند
و شب ها پشت پنجره اند!

می ترسم از تصور انحناهای شلوغ ذهن تو
راهروهای شلوغ قلب تو
می ترسم از آن همه زن
با آن لباس های بلند و جیغ
که آنجاها رژه می روند و
درگوشی به هم چیزهایی می گویند و
به ریش نداشته ی من می خندند!
می ترسم از تو که جانبشان را می گیری!

می ترسم از دلتنگ شدن برایت
وقتی دلتنگ نمی شوی برایم!

می ترسم از رزهای بنفش
انگورهای بنفش
رژ های بنفش
می ترسم از تمام جیغ های بنفش
می ترسم از جیغ ادوارد مونک!
می ترسم از خودم
که هر چه می کنم یادم نمی آید آن چشم های لعنتی ات را!
چشم هایت چه رنگی بود؟
بنفش که نبود!؟

می ترسم از اینکه بمیرم و
پر هیچ عشقی
به پرم نگرفته باشد
هنوز!

                                                   مهدیه لطیفی

 

       

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 7:37 PM توسط sabzeru| |

مرد ها در چار چوب عشق٬ به وسعت غیر قابل انکاری نامردند! برای اثبات کمال نامردی آنان٬ تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن ٬ احساس می کنند مردند. تا وقتی که قلب زن عاشق نشده ٬ پست تر از یک سگ ولگرد٬ عاجز تر از یک فقیر و گداتر از همه ی گدایان سامره... پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش گدایی می کنند...
اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد٬ به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان آفرید!!

 

                                                                                                                

نوشته شده در شنبه 29 مرداد1390ساعت 11:2 AM توسط sabzeru| |

لعنت به روزی که من به دنیا اومدم ....

 

 

* تولد مبارک ....

نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد1390ساعت 9:7 PM توسط sabzeru|

دوست داشتنت امشب
طعم انار و خرمالو می دهد
طعم سفره ی یلدا
وسط گرمای مرداد
که همه را کلافه کرده
که همه را به جان هم انداخته
و تو را به جان من!

دوست داشتنت
طعم یخ در بهشت می دهد امشب
شب که نه
دو سه پله ی دیگر
صبح است
می ترسم برف بگیرد فردا
و حیرت روزنامه ها
شهر را بردارد!

تو که می خوابی
می ترسم خوابِ برف ببینی
و برف بگیرد
و تابستان ماتش ببرد!
یا خوابی ببینی
که درخت سبز شود بر تخت
و همسایه از صدای روییدن ریشه
از خواب بپرد

حساب و کتاب ندارد با تو
نه فصل ها
نه هوا
نه ماجراها

همیشه می آیی و می روی
یا شاید هم نمی آیی که بخواهی بروی
و من همیشه
در به در
دنبال تشبیه طعم دوست داشتنت می گردم
به چیزهایی که کلمه برایشان اختراع شده باشد
قبل ها...

                                                          مهدیه لطیفی

                   

                      

 

*  کمر به قتل داشته هایم بستی و نمی دانی هنوز روی کمک تو حساب باز کردم...

 * روزهای سختی پیش رو دارم...

 

نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد1390ساعت 3:38 PM توسط sabzeru| |

Design By : nightSelect.com