بادبادک های من
مهدیه لطیفی * ل ع ن ت به ندانستن، نفهمیدن، نخواستن ونتوانستن ، به من و به درد .... ** من هنوز عاشقم ... می ترسم از این هیولاها می ترسم از تصور انحناهای شلوغ ذهن تو می ترسم از دلتنگ شدن برایت می ترسم از رزهای بنفش می ترسم از اینکه بمیرم و مهدیه لطیفی * دوست داشتنت تو که می خوابی حساب و کتاب ندارد با تو همیشه می آیی و می روی مهدیه لطیفی * کمر به قتل داشته هایم بستی و نمی دانی هنوز روی کمک تو حساب باز کردم... * روزهای سختی پیش رو دارم... مهدیه لطیفی *** منو با بوسه دعوت کن به آغوشی که رویامه ...که وقتی با منی همین جای جهان جامه... منو با بوسه دعوت کن به یک رویای طولانی ...به یک آرامش مطلق به یک دریای طوفانی... * می خوام برگردم از دنیاااااااااا .... مهدیه لطیفی باز هم شین... همیشه روی اعصابم است... من خستم از فکر کردن به شین...خسته از فکر کردن به حرف های شین... دلم می خواست الان پیش سها یا آرزو بودم تا حداقل بیچاره این سلول های خاکستری مغزم نفس راحتی بکشند از دست شین... کاش باز هم پیش هم بودیم با هم حرف می زدیم شوخی می کردیم ،می زدیم هم دیگر را می کشتیم شوخی شوخی!! دلم برای حجستگی هایشان تنگ شده... برای شیطنت های دخترانگی شان... فقط این ها هستند که من را از این افکار شیطانی دور می کنند... هنوز 31 صفحه دیگر باید بنویسم وهنوز هم دارم به این فکر می کنم که چطور باید!؟ استاد تاسیسات مهندس را می گویم که در نوع خود از نوابغ بزرگ روزگار هم می باشند با تمام ویژگی های منحصر به فردش گاهی آدم را مدهوش می کند واقعا!! به محض پرسیدن سوالات تخصصی قیافه عاقل اندر سفیحانه ای به خود می گیرد و در جواب می گوید"ها... اینو به عنوان تکلیف درسیت برا هفته آینده واسه بچه ها میاری..." البته واسه بچه ها!!! و این معنی اش نمی تواند این باشد که این استاد نابغه خودش اطلاعات کافی ندارد!! استاد هم استاد قدیم .به اندازه همه عمرم این ترم پروژه ارائه دادم ...دوست دارم همین حالا در این هوای دو نفره بارانی و نم زده به بهانه خرید یک کتاب شاید یا حتی یک لاک صورتی که همیشه برایم نوید شادی بوده از خانه بیرون بزنم وتمام مسیرم را بدون هیچ مزاحمی پیاده تا خیابان آرام گز کنم و بگویم گور بابای پروژه...بعد هی باران هم ببارد... همیشه لاک خریدن را ترجیح می دادم آن هم از مرجان جون خودمان...از آن دختر خاله اش هیچ وقت خوشم نمی آمد انگار از دماغ فیل افتاده... فک می کند موهای بلوند با رژ قهوه ای خیلی بهش می آید...از جنس غالب کردنش هم بدم می آید .همیشه برای غالب کردن از لفظ "این خیلی بهت میاد ..من خودم از این برداشتم..." استفاده می کند . هیچ بویی از بازاریابی در حد خودش هم نبرده... با آن قیافه داغونش مرا یاد دختران تناردیه می اندازد... زیر باران اردیبهشتی پیاده گز کردن را بیخیال ... اصلا لاک خریدن را هم بیخیال ... همه این ها را بیخیال! به من بگو چطور تا فردا صبح این همه را تمام کنم؟؟؟
حرف که می زنی هیچ مهم نیست که بارانی باشد یا نباشد هیچ مهم نیست که خاکی باشد یا نباشد حرف که می زنی تنم را بوی خاک باران خورده برمی دارد و من به حیرت آفتاب و آسفالت پوزخند می زنم. ببین! اصلا بیا حرف نزن! حرف که می زنی سرشار می شود چشم هایی که دارم از تماشای لب های تو و هیچ چیز دیگر به اراده ی من پیش نخواهد رفت! مهدیه لطیفی می گویند زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانیدکه چه طور زندگی کنید از خودم می پرسم پس تکلیف منی که نمی دانم ،چیست؟... می گویند می شود بهتر زندگی کرد اگر گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیری... از خودم می پرسم چگونه باید بپذیرمش ؟ وقتی همه زندگی ام همان گذشته ام بوده ...می گویند اگر می خواهی خوب زندگی کنی با اعتماد زمان حالت را بگذاران ... می پرسم کدام اعتماد؟؟ ... وقتی اعتمادم را نیز در همان گذشته لعنتی ام جا گذاشته ام ...می گویند برای آینده شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باور هایت شک نکن... باز هم می پرسم پس این همه تردید به باورها و یقین به ناباوری ها را باید چه کنم؟... برایم از ایمانی حرف می زنند که من هیچ گاه در خود پیدایش نکردم و از دور انداختن ترسی که همه وجودم را تنیده به خود ... همه ی آنها که مثلا خوب زندگی می کنند به من می گویند فرقی ندارد گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران اما نمی دانند دریای بیکران بهتر است... می گویند زلال که باشی آسمان در تو پیداست ... اما من هیچگاه زلالی ندیدم تا که دریا را از درونش ببینم... * خوشحال باش چون از خوشحالیت خوشحال نمیشم !! * بوی شکوفه های درخت زرد آلو میاد... * لطفا کمی باران...
عاشقی چیزی نیست
که هر دقیقه
هر روز
اتفاق بیافتد
اگر افتاد
باید دو دستی چسبید اش
باید می گذاشتی دو دستی بچسبم
به قایق هایی که نجاتمان می دادند
به رویاهایم
به عشق
زندگی اقیانوس دیوانه ای ست!
می ترسم به خدا
از شب های بی تو
می ترسم از تصور تو
توی هر کجایی که خالی از تن من و
پر از تن دیگری ست!
هیولاهایی که ماسکِ معصوم ِ اندوه و
افسردگی و
شعر و
اینجور چیزها می زنند
و شب ها پشت پنجره اند!
راهروهای شلوغ قلب تو
می ترسم از آن همه زن
با آن لباس های بلند و جیغ
که آنجاها رژه می روند و
درگوشی به هم چیزهایی می گویند و
به ریش نداشته ی من می خندند!
می ترسم از تو که جانبشان را می گیری!
وقتی دلتنگ نمی شوی برایم!
انگورهای بنفش
رژ های بنفش
می ترسم از تمام جیغ های بنفش
می ترسم از جیغ ادوارد مونک!
می ترسم از خودم
که هر چه می کنم یادم نمی آید آن چشم های لعنتی ات را!
چشم هایت چه رنگی بود؟
بنفش که نبود!؟
پر هیچ عشقی
به پرم نگرفته باشد
هنوز!
تولد مبارک ....
طعم انار و خرمالو می دهد
طعم سفره ی یلدا
وسط گرمای مرداد
که همه را کلافه کرده
که همه را به جان هم انداخته
و تو را به جان من!
طعم یخ در بهشت می دهد امشب
شب که نه
دو سه پله ی دیگر
صبح است
می ترسم برف بگیرد فردا
و حیرت روزنامه ها
شهر را بردارد!
می ترسم خوابِ برف ببینی
و برف بگیرد
و تابستان ماتش ببرد!
یا خوابی ببینی
که درخت سبز شود بر تخت
و همسایه از صدای روییدن ریشه
از خواب بپرد
نه فصل ها
نه هوا
نه ماجراها
یا شاید هم نمی آیی که بخواهی بروی
و من همیشه
در به در
دنبال تشبیه طعم دوست داشتنت می گردم
به چیزهایی که کلمه برایشان اختراع شده باشد
قبل ها...
مست اند
خیال برشان داشته
که تو دست در گردن من داری
نمی دانند
من با هر بارانی
اندوه فراموش شده ام را
با خود به خیابان می برم
و تویی در کار نیست ....

دل ضربه های فراموش شده ی من است
مجبور نیستی بخندی
مجبور نیستی دلم را
هر بار از جا بکنی
ببین!
خنده های تو مرا پرت می کند توی گرباد دوست داشتن
من از این گردباد می ترسم
بی زحمت نخند
لبخند هم نزن
اصلا چرا زل زده ای به دلهره های من؟
خنده های تو بذر شعر است
تو که شعرهای گره خورده به مرا نمی بینی
نمی خوانی
نمی دانی
لبخند هایت را توی دامنم می ریزی که چه!؟
هر چه آتش است
از گور همین شعرهاست
من نمی خواهم از نو شاعر شوم...

به راستی چگونه می توان بهتر زندگی کرد؟
| Design By : Night Melody |


